خبرنامه دانشجویان ایران: ابوالقاسم رحمانی// احترامش محفوظ است؛ حسین(ع) را میگویم. کودک و بزرگسال همهشان در تکاپو هستند، از چند روز پیش در تلاش بودند، حالا هم که محرم شروع شده است، همچنان در تلاشند. بهنوعی میخواهند حرمت را حفظ کنند.
فرقی هم ندارد، قیاس این حرمتداران را اگر به نوع پوشش و ظاهرشان تقلیل ندهیم، همه هستند و تلاش میکنند. حرمتداری کار سختی نیست، مثلا پریشب وقتی بعد هیات سوار تاکسی شدم، نمیدانست شب اول محرم است.
البته تاکسی که میگویم، نه از این زردها و سبزهای مشخص. جوان بود، میگفت شبها برای تامین مخارج به خیابانها میزند. سر شب سری به خانه میزند و زن و بچهاش را میبیند و با پراید زهوار در رفتهاش برای لقمهای نان حلال به خیابانها میزند. میگفت نمیدانسته امشب شب اول محرم است، نه اینکه اعتقادی نداشته باشد، آنقدر ذهنش درگیر چالهها و کاستیهای زندگیاش بوده که زمان و ساعت و روز و ماه را فراموش کرده است و نمیداند در اطرافش چه میگذرد.
الان هم ناخواسته فهمیده؛ وقتی من با تلفن حرف میزدم و از سیدمهدی میرداماد و مسجد امیر میگفتم و حسرت نبود حاجحسن خلج، فهمیده که محرم شده و هیئات مراسمشان را آغاز کردهاند.
همان زمان که حرف زدن را شروع کرد، دیدم با گوشی تلفن همراهش ور میرود، صدای ضبط را هم خیلی آرام کم کرد. آهنگ شش و هشتی پخش نمیشد، اما خب شاد بود. صدا را کم کرد و ناگهان صدای ضبطش عوض شد، یعنی صدای خواننده، یعنی همهچیز عوض شد.
«حسین سرباز ره دین بود، عاقبت حقطلبی این بود، از سر نی گفت سبط پیمبر، اللهاکبر، اللهاکبر» این نوایی بود که حالا و به احترام محرم پخش میشد. صدا را خیلی زیاد نکرده بود، حرفهایش را ادامه داد، از سختیهای زندگی گفت اما نه آنطور که اغلب مردم همیشه میگویند و ناله میزنند.
میگفت نمیدانسته محرم شده وگرنه هرگز آهنگ گوش نمیداد و صدای ضبطش را زیاد نمیکرد. میگفت خیلی سخت میگذرد و تمام امیدش به خداست. تمام توانش را گذاشته بود، گلایه زیاد داشت اما خب حداقل کاری که میتوانست بکند و حسرتی که به خاطر کار نیمهشب و نرفتن به هیات داشت را اینطور جبران میکرد.
میگفت سالها پیش با خانواده هیات میرفتند، خانواده مذهبی هم نبودند، یعنی اعتقاد داشتند اما خب نه آنطور که خیلی مذهبی باشند، هیات میرفتند و عزاداری میکردند، خلج، میرداماد و حتی حاجمنصور را نمیشناخت، اما خب هیئات بچگی را خوب به یاد داشت، داخل محلهشان با پارچه برزنتی هیاتی میزدند و بیرق حسین برپا بود؛ شربت و شیر و چای هم پخش میکردند.
اینها را تعریف کرد تا به مقصد رسیدیم. در انتها از من بهخاطر همان لحظهای که صدای ضبطش را بلند کرده بود، عذرخواهی کرد اما لازم نبود. تنها برای اینکه شرمنده زن و بچهاش نباشد، با اندک رمق باقیمانده از خستگی شغل اولش در خیابانهای تهران که حالا ذکر حسین(ع) درآن طنینانداز است، درحال مسافرکشی بود با مرثیهای در سوگ سالار شهیدان که از ضبط ماشینش همچنان شنیده میشد.



